top of page
اپیزود ۸: لای ورقههای گلاسه
لای ورقههای گلاسه ندا علیپور «فقط طوری ورق بزن که جای انگشتت روی برگههای روغنی نمونه.» چه طعم تلخ تشری داشت این جمله. کلافه بود مامان از دست من که مدام مجلههای آشپزی و شیرینیپزی زندایی را قرض میگرفتم و ورق میزدم. دلم نمیخواست اذیت کنم، اما دست خودم نبود. کیف میکردم که ورق بزنم و خیالم مثل پنیر پیتزا کش بیاید؛ البته خیلی بیشتر از پنیرِ پیتزاهایی که ما چند وقت به چند وقت از ساندویچی محلهمان میگرفتیم. کش آمدنش مثل پنیرِ پیتزاهای خارجی و رؤیایی توی مجلهها بود.
3 min read


اپیزود ۷: دستهای آردی
دستهای آردی منیر نوروزی از خیابان جردن که میگذریم، بوی نان تازه و کره دهانم را آب میاندازد. مسعود جلو درِ قنادی «سوییتی» پیادهام میکند. کرکرهی مغازه پایین است. از پشت شیشه مردی را میبینم مشغول نظافت. میگویم: «اومدهم با آقاولی کار کنم.» در را باز میکند. دنبالش از پلههای فلزی باریکی پایین میروم. روبهرویمان یک اتاق بیستمتری است با میزهای استیل براق، یخچالهای شیشهای و طبقههایی پر از قوطیهای پودر قند، خلال بادام و ترافلهای رنگی. بوی وانیل و خامه در فضا پیچید
4 min read


اپیزود۶: ادویهای که کم بود
ادویهای که کم بود مانوش مهرابی هنوز توی آن آشپزخانهای. دستکم یکشنبهها که میآیم سری به بابا بزنم، هستی. همه چیز هنوز همانطور است که خودت چیده بودی. ادویهها در طبقهی پایینی کشوهای زیر گاز و کفگیر ملاقهها در طبقهی بالایی؛ وقتی میآیم، با دستهایم که حالا انگار دستهای تو می شود اول به گلهایت آب میدهم. بوی خاک مرطوب که همهی خانه را برداشت، دستها میآیند آشپزخانه. اینجا همهچیز بیشتر رنگوبوی تو را دارد. دستی به سروروی آشپزخانه می کشی و بعد دستمالها را خوب میشویی.
4 min read


اپیزود ۵: طلوع همزمان چهار خورشید
طلوع همزمان چهار خورشید خالد حاجیپور برای منی که معتقدم در مسیر خلقت زن و مرد یک دوراهی وجود دارد که روی آن با تابلوی بزرگی نوشته شده «آشپزی» و در زیر آن دو جادهی جدا برای بلدها و نابلدها مشخص شده؛ برای منی که تاکنون دو تا تخممرغ هم بههم نزدهاَم که بشکنند و جلز و ولز کنند و طی عملیاتی بشوند نیمرو؛ مَمدلی، پدیدهای عجیب بود. یک شخصیت خاص که انگار سوار بر شهابسنگی از عمق آسمان، خورده بود وسط سولهی کارگری ما تا بر تمامی مفروضات قبلی ذهنیام، خط بطلان بکشد. اسمش محمدعلی
4 min read


اپیزود ۴: رسپیهای نجاتبخش
رسپیهای نجاتبخش لیلا جولایی هر آشپزخانه معبدی است با مناسک خاص خودش. جایی برای پرستش زندگی که میتوانی در پناهش آرام بگیری. وقتی بعد از یک روزکاریِ پرماجرا، دور میز ناهار، آنچه را از سر گذراندی تعریف میکنی، وقتهایی که لایههای لازانیا را مرتب ته ظرف میچینی و همزمان سس بشامل را از روی یک دستور اینترنتی آماده میکنی تا سرخوشیِ تعطیلاتِ آخر هفته را با بقیه قسمت کنی. حتی وقتی نگرانیهای ریز و درشت را با کشیدن اسکاچ روی چربیهای خشک شده میکرانی [1] و به چاه فاضلاب میفرستی
4 min read


اپیزود ۳: عدسپلوِ مطبخی
عدسپلوِ مطبخی فرشته حسن آبادی پای اجاق برقی شیشهایی، سیبزمینیهای ورقشده را ته قابلمه میچینم. زیرلب با خودم غر میزنم «از این اجاقبرقیا چیزی در نمیاد، ته دیگ حسابی یا گازشعلهایی میخواد یا آتیش هیزم.» صدای دخترم از اعماق اتاقش میپیچد به تنورهی هود بالای سرم: «مامااااااان ناهار چی داریم؟» داد میزنم که «عدس پلو» و بعد با قاشق چوبی لبهی قابلمه رینگ میگیرم و با لهجهی یزدی زمزمه میکنم: «عدس پلو با پک گوو من بپزم تو موخوری؟» لبخند تلخی گوشهی لبم مینشیند و قبل از آن
5 min read


اپیزود۲: از آن قرتیبازیها
از آن قرتیبازیها مریم عزیزخانی مرغِ مامان یک پا داشت. هرچه بابا بهش میگفت که نمیشود دست به دیوارهای خانه زد، مامان گوشش بدهکار نبود. ماجرا از آنجا شروع شد که عمهفوزیه دیوار بین آشپزخانه و پذیراییاش را برداشت. آشپزخانهی عمهفوزیه حالا شده بود اولین آشپزخانهی اوپن فامیل. مامان پیازها را تند و تند خورد میکرد: «مگه خونهداریم چی کم داره از خواهرت؟» بابا میگفت:«به ابولفضل هیچی! ولی اوپن کجاش میاد به خونهی سیساله؟» بابا پربیراه هم نمیگفت. تمام اتاقهای خانهی ما با دی
5 min read


اپیزود ۱: کودتای پلوزرده در ۲۸ مرداد
کودتای پلوزرده در ۲۸مرداد نویسنده: آیه اسماعیلی مامان دیگر داشت میترکید و بچه خیال دل کندن نداشت. آن تابستان، در خانه ما مراسمی آیینی اجرا میشد که مثلش در هیچ کنیسه و کلیسا و مسجدی نبود. مامان هر روز صبح، با ایمانی راسخ، دماغش را با دو انگشت میگرفت، پلکهایش را محکم روی هم فشار میداد و قلپقلپ روغن کرچک سر میکشید. عق میزد و باز هم سر میکشید. بعد با شکمی که تا زیر چانهاش کشیده شده بود، دورتادور خانه، قدمرو میرفت. بلکه فرجی بشود، دردش بگیرد و بچه راه بیفتد و پایین بی
6 min read


bottom of page



